رادمهر جان و کیا مهررادمهر جان و کیا مهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

پاره های تن من

5

امروز رفتم دکتر بهم گفت باید برم سونوگرافی گفتم هنوز قلب نداره خندید گفت خیلی زوده از اونجا رفتیم سونوگرافی اونم بهم واسه ٢٨ فرورذین وقت داد  دکتر گفت دو هفته دیگه برم خوبه وای هیچی از گلوم پایین نمیره اینقدر این روزا پرتقال میخورم دارم شکل پرتقال میشم تا حالا ٢ کیلو لاغر شدم یعنی شدم ٦٩ بابات طفلی خیلی ناراحته چون من به بوی عرقش حساس شدم یه سره باید بره حموم هی هم غر غر میکنه فکر کنم تا تو دنیا بیای اون پوست بندازه تو بمون دل منو بچسب همه چی قابل تحمله راستی اون  روز یک لکه دیدم به دکترم زنگ زدم گفت لانه گزینی هستش خیلی خوشحال شدم تو لونه ات بمون توروخدا
15 فروردين 1391

4

دیروز بابات بهم گفت اگه این نشد دیگه باید بیخیال بچه دار شدن بشم توروخدا باهم بمون سفت سفت سفت دلمو بچسب اگه تو بری اون خیلی یه دنده است میدونم نگرانه منه میدونه من خیلی ضربه میخورم نمیخواد حتما منو دوباره تو اون حال روز ببینه دکتر بهم استراحت مطلق داده گفته باید تا 4 ماهگی ات استراحت کنم مجبور شدیم توالت فرنگی بخریم این جوری بهتره گفته خودمو سفت بیگیرم وقتی میرم دستشویی دکترم بهم شیاف داده دارم یه روز در میون استفاده میکنم وای من همه کار برای بودنت میکنه اسید فولیکم هم مرتب میخورم فقط این بالا اوردنا خیلی اذیتم میکنه بهم خیلی فشار میاد تنها چیزی که دوست دارم شیر و پرتقاله
14 فروردين 1391

3

صبح ها که از خواب بیدار میشم کلی برای موندنت دعا میکنم کلی نذر کردم که باباتم دوست داشته باشه وقتی بزرگ شی اینارو پاک میکنم آخه نمیخوام بدونی بابات دوست نداره دوست دارم همیشه از بابات خاطره خوب داشته باشی  نمیدونم چرا اینقدر خستم خیلی ضعف دارم هیچی از گلوم پایین نمیره تا میخورم همه بر میگرده بعد بابات میگه همینا ارزشش رو داره؟ آخه اون نمیفهه که مادر شدن چه حسیه دلم میخواد برم صدای قلبتو بشونم نمیدونی چقدر این نگرانی رو دلم سنگینی میکنه
14 فروردين 1391

2

دوتا نی نی قبلی حاملگی پوچ بودن بابات که نمیاد دکتر ببینیم کی مشکل داره میگن مشکلات کروموزمی اینجوری میشه میدونی چقدر ناامیدم من واقعا به تو احتیاج دارم به یکی که مال خودم باشه و ازش مراقبت کنم خیلی دوست دارم بچه داشته باشم و مادر شم هر کاری میکینم خدایا لیاقتشو به منم بده ازت خواهش میکنم همه اینا دست خداست بارداری اولم دوقلو بودن بارداری دوم یه قلو  مثه اول ناموفق بود قلبشون تشکیل نشد خیلی میترسم نمیدونم خدا چی صلاح میدونه شاید به خاطر اینه که بابات از بچه متنفره همیشه میگه اگه بیاری همه چی اش با خودته رو من حساب نکن..... خیلی میترسم
14 فروردين 1391

1

مدتی بود دچار سرگیجه و ضعف شدید بودم رفتم آزمایش دادم دیدم حامله هستم260 نتیجه بتای من بود خیلی خوشحال شدم اما پدرت اصلا خوشحال نشد اون بچه دوست نداره نمیدونم چرامن همش حس میکنم پسری بارها و بارها خوابتو دیدم که یه پسر کوچولو هستی هر چی هستی سالم باش من خیلی میترسم خیلی آخه تو سومی هستی نمیخوام از دستت بدم مثه بقیه هنوز سونو گرافی نرفتم میگن زوده عزیز دلم تورو فقط به خدا میسپرم دوست دارم
14 فروردين 1391